تبليغاتX
كاش مي شد اشك را تهديد كرد 000

كاش مي شد اشك را تهديد كرد 000

شعر

جوونی

 

جوونی هم بهاری بودو بگذشت
بما یه اعتباری بود و بگذشت
ترنمهای گرم عاشقانه
اینا یه جویباری بود و بگذشت
میون ما وتو یک الفتی بود
که اونم روزگاری بود و بگذشت
بهار زندگانی رفت افسوس
زکف عمر جوانی رفت افسوس
نگفتم راز دل یکدم بپیشش
زپیشم یار جانی رفت افسوس
نگار نازنین هستم غلامت
بگیر دستم ببر بالای قامت
ببین بالی قامت کس نباشه
بده بوسه از ان دور لبانت
میون ما وتو یک الفتی بود
که اونم روزگاری بود و بگذشت
جوونی هم بهاری بودو بگذشت
بما یه اعتباری بود و بگذشت
بیا ساقیو پر کن جام ما را
ببر باد صبا پیغام مارا
بگو از ما بدان شام شب افروز
نما روشن زرویت شام مارا
میون ما وتو یک الفتی بود
که اونم روزگاری بود و بگذشت
میون ما وتو یک الفتی بود
که اونم روزگاری بود و بگذشت
جوونی هم بهاری بودو بگذشت
بما یه اعتباری بود و بگذشت
ترنمهای گرم عاشقانه
اینا یه جویباری بود و بگذشت
میون ما وتو یک الفتی بود
که اونم روزگاری بود و بگذشت
دو ابروی کج جانانه داری
جهان دلکشو مستانه داری
اسیر دام مویت شد دل من
که دیگر زلف خود تا شانه داری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 4:26  توسط ریحانه  | 

باز کن پنجره ها را

باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 4:41  توسط ریحانه  | 

کاش می شد اشک را تهدید کرد

کاش میشد اشک را تهدید کرد

کاش میشد عشق را تمدید کرد

وقت رفتن شد ولی وقت وداع

کاش میشد لحظه ای تردید کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 4:42  توسط ریحانه  | 

دومین شعر بعد از اومدن

قلم ، توتم من است.
او نمی گذارد که فراموش کنم ،
که فراموش شوم ، که با شب خو کنم ،
که از آفتاب نگویم ،
که دیروز را از یاد ببرم ،
که فردا را به یاد نیاورم ،
که از " انتظار " چشم بپوشم
که تسلیم شوم ،
نومید شوم ،
به خوشبختی رو کنم ،
به تسلیم خو کنم ،
که ... !
قلم ، توتم من است ،
توتم ماست.
به قلمم سوگند!
به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند!
به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند!
به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند ...!
که توتم مقدسم را نمی فروشم ،
نمی کشم ،
گوشت و خونش را نمی خورم ،
به دست زورش تسلیم نمی کنم ،
به کیسه ی زرش نمی بخشم ،
به سرانگشت تزویرش نمی سپارم .
دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم.
چشم هایم را کور می کنم
گوش هایم را کر می کنم ،
پاهایم را می شکنم ،
انگشتانم را بند بند می برم ،
سینه ام ا می شکافم ،
قلبم را می کشم ،
حتی زبانم را می برم و لبم را می روزم ...
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 4:13  توسط ریحانه  | 

سلام من برگشتم

 

می توان در بین دل ها خانه کرد

می توان غم را ز خود بیگانه کرد

می توان هم مثل باران پاک بود

می توان پر فایده چون خاک بود

می توان توفنده بودن همچو موج

می توان پرواز کردن تا به اوج

می توان بودن چو دریا پرخروش

می توان بار غمان بردن به دوش

می توان خورشید شد پر نور شد

می توان از تیرگی ها دور شد

می توان بار دگر شد مهربان

می توان گل کرد در فصل خزان

می توان بر خنده گفتن السلام

می توان بر غصه گفتن والسلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 3:57  توسط ریحانه  | 

خداحافظ...

سلام

شاید این آخرین سلام من از این وبلاگ باشه به هر حال ممنون از همه ی اون هایی که اومدن به من سر زدن ومن رو شرمنده کردند نمی دونم چرا تصمیم گرفتم این وبلاگ رو حذف کنم البته الان حذف نمی شه فقط یکی از دوستام  به جای من صاحبش می شه به هر حال حلالم کنید اگه یهو حرفی چیزی بهتون گفتم این رو بدونید که همتون رو دوست داشتم ودارم بای......بای .......

دلم یک دوست می خواهد که خیلی مهربان باشد

دلش اندازه ی در یا به رنگ آسمان باشد

کسی باشد پر از شبنم

پر از پروانه آهو آب 

صدایش چکه آواز

نگاهش تکه ای مهتاب

کسی باشد که حرفم را بداند با دل و جانش

پرستوی دلم راحت بخوابد توی دستانش

همه روزه در این رویای شیرینم

تمام صورتم چشم است ولی او را نمی بینم ......

شبی رفتم که دیگر بر نگردم .....

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:3  توسط ریحانه  | 

شاهکار های ادبی ....

از یه جا خوندم خیلی خوشم اومد گفتم بنویسم شاید شما هم خوشتون بیاد

یکی از شاهکارهای ادبی تک بیت زیر است که بدون نقطه سروده شده است

روده ی سگ را کرم امامه کرد                   احمد ومحمود را آواره کرد

اشعاری که به هنگام خواندن لب ها به هم نمی خورند

سه ثنای علی است است در قرآن              سوره ی هل اتی علی الانسان

یک رباعی که هنگام خواندن لب ها بهم نمی خورد

هیچ کس در نزد خود چیزی نشد                 هیچ آهن خنجر تیزی نشد

هیچ قنادی نشد استاد کار                       تا که شاگرئ شکر ریزی نشد

وباز هم یک زباعی دیگر

ای دیده رخ نگار دیدن خطاست                ای دل سر این رشته کشیدن خطاست

هان تا نکشی ز ساغر عشق دگر           زنهار دلا زهر چشیدن خطاست

یکی دیگر از این شاهکارها اشعار زیر است که به صورت افقی وعمودی خوانده می شود

 

زفراغت                 آن دلبر             من دائم                 بیمارم

آن دلبر                کز عشقش        با دردم                 بیدارم

من دائم              با دردم              بی مونس              بی یارم

بیمارم                بیدارم                بی یارم                غم خوارم

 

ونمونه ای  دیگر 

 

بجانت             نگارا                   که داری                   وفا

نگارا               وفاکن                 به دل                   بی جفا

که داری          به دل               دوستی                  مر مرا

وفا               بی جفا              مر مرا                    خوش ترا

قلب کل نمونه ی دیگری از این شاهکارها است وآن عبارت از ترکیب حروفی است که اگر از آخر خوانده شود مثل همان است که از اول خوانده  شود مانند تک بیت زیر که در هر مصرع از آخر نیز به همان صورت خوانده می شود

شو همره بلبل بلب هر مهوش          شکر بترازوی وزارت بر کش

باز هم تک بیتی دیگر

ترازوی زر طر زی وزارت                    امید آشناین شادی ما

لطافت یک ربعی که هنگام آن زبان حرکت نمی کند ودارای ۲۱ حرف میم است

موی مه ما ببوی ما بویا به               بی او مویم موی ویم ماوی به

مائیم و مهی ان مه ما با ما به          ما به مه ما و مه ما با ما به

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 9:30  توسط ریحانه  | 

شعری از مرحوم حسین پناهی

عابد کنار برکه نشسته بود

دست هایش در آب بود که دید

آن سوی برکه

زنی گلو وگلوبندش را به تمایش گذاشته است

چشمانش را بست ودر سکوت خواند

دور شو شیطان از من دور شو

چشمانش را گشود

زن صنوبری بود

وگلو بندش ماه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:34  توسط ریحانه  | 

ای کاش می دیدم

کاش می دیدم

 آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

کاش میدیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

 وتکام دادن دستت  که مهم نیست زیاد

وتکان دادن سر را  که عجب عاقبت مرد

 کاشکی می دیدم .....

 افسوس

 کاش می دیدم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 16:44  توسط ریحانه  | 

جرم من تنهایی

یک عمر دور وتنها

تنها به جرم این که

او سر سپرده می خواست

من دل سپرده بودم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:59  توسط ریحانه  | 

جرم

ما به جرم نکرده ها می سوزیم

زندگی بی وفاست می دانم ...


بشکاف خاک را و ببین آن گه

 بی مهری زمانه ی رسوارا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:57  توسط ریحانه  | 

پشیمانی

خدایا گر تو در دل عاشقی را می کشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

وگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمان می شدی از این که عشق را آفریدی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:50  توسط ریحانه  | 

سکوت

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که بلندتراز هزار فریاد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:47  توسط ریحانه  | 

رسم محبت

من از چشمان خویش آموختم رسم محبت را

که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:41  توسط ریحانه  | 

کوه

شاید اولین  کسی که گفت کوه به کوه نمی رسه

 نمی دونست که برای رسیدن باید کوه بود.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:21  توسط ریحانه  | 

به نام آن که اشک را آفرید تا سر زمین وداع آتش نگیرد

سلام

به وبلاگ خودتون خوش او مدید

این جا در یای بی کران احساس است دریای بی کران اشک .در یای عشق و محبت

با شد که با نظرات زیبایتان یاریمان کنید۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 1:4  توسط ریحانه  | 

آیا شنیده اید

قلب انسان هر روز حدود ۱۱۰۰۰۰ بار می زند و ۱۰۵۲ لیتر خون را به بدن می رساند

آهن بدن انسان به اندازه ای است که با آن می توان یک میخ معمولی ساخت

در بدن انسان آن قدر کربن وجود دارد که با آن می توان ۹۰۰۰ مداد سیاه ساخت

فسفر بدن انسان به اندازه ای است که با آن می شود ۲۱۰۰ کبریت ساخت

یک انسان کامل به وزن ۷۰ کیلو گرم مغزش ۱۳۷۵ گرم قلبش ۳۰۰ گرم کبدش ۱۶۰۰گرم و کلیه هایش ۱۶۰ گرم وزن دارد

بدن انسان به قدری روغن دارد که با آن می توان ۷ قطعه صابون بزرگ ساخت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 12:5  توسط ریحانه  | 

پا برجا

طوفان با همه ی خشمش نمی ماند دریاست که پا برجاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 0:21  توسط ریحانه  | 

قلب من

اگر یه روز دیدی تو یه اتاق سرد وتاریک گرفتار شدی

وداره می لرزه

واز دیواراش خون می باره

وهیچ راه فراری نداری

نترس!!!!!!!

چون تو تو قلب منی !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 0:19  توسط ریحانه  | 

کاش ...

روزگار کاش چنان بود که از چهره ی خلق

 ظاهر هر کسی از باطن او پیدا بود

 

نداند به جز ذات پرور دگار که فردا

چه بازی کند روزگار ...

 

اذنم بده که زلف تو را آورم به چنگ

ای بی وفا مگر که من از شانه کمترم

 

گفتمش با غم هجران چه کنم گفت بسوز

گفتمش چاره ی این سوز بگو گفت بساز

 

آن قدر خوب وعزیزی که به هنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:17  توسط ریحانه  | 

افسوس ....!

گفتی که .....

چو خورشید زنم سوی تو پر !

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر !

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر .....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:7  توسط ریحانه  | 

در خاطر من

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز ....

پنداشتی که نور تو خاموش می شود!

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد !

و آن عشق پایدار

فراموش می شود ؟

نه ای امید من !

دیوانه ی توام ....

افسون گر منی

هر جا به هر زمان

در خاطر منی .....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 10:58  توسط ریحانه  | 

به چه مانند کنم .....

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را ؟

به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر

یا به الماس سیاهی که بشورندش در جام شراب .....؟

به چه مانند کنم ؟

به نگاهی تو بگو -

به چه مانند کنم ؟.....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 10:53  توسط ریحانه  | 

ماهی تشنه

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

می برد به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک۰۰۰

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 20:25  توسط ریحانه  | 

خداوندا

خداوندا زیباست آغازی که با سرودن نام تو پیوند خورد وعشق را به روییدنی دوباره  امید را به طراوتی جاودانه وآفتاب را به باریدن مهربانی فرا خواند ومرا به نگارش مهر آیین تو دعوت نمایدتا بار دیگر ترانه ی نگاهت را با تبش قلم خویش بنوازم .

بنده ی حقیرت     ریحانه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 20:20  توسط ریحانه  | 

خاطره ها

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد

عشق ها میمیرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

وفقط خاطره هاست

که چه شیرین وچه تلخ

 دست ناخورده به جا می مانند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 21:45  توسط ریحانه  | 

زندگی زیباست

پلی می سازم از عشق

به سوی تو می آیم

وبه تو دسته گلی هدیه می کنم

دسته گلی از نور

که با آن دنیا را روشن کنیم

وببینیم زندگی زیباست

آری هر چه است از ماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 21:40  توسط ریحانه  | 

خوشبخت بدبخت

در زمانی که وفا

 قصه ی برف به تابستان است

صداقت گلی نایاب است

و در آیینه ی چشمان شقایق ها نیز

عابر ظالم بی عاطفه ی غم جاریست

به چه کس باید گفت

با تو خوشبخت ترین انسانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 21:34  توسط ریحانه  | 

در آغوش خدا

شبی در خواب دیدم من وخدا در ساحل با هم قدم می زنیم پرده ها یی از زندگی در آسمان ظاهر شد با ظهور هر پرده رد پایی بر شن های ساحل ایجاد می گشت. گاهی دو و گاهی یک ردپا شکل می گرفت من پریشان شدم ودیدم در نشیب های زندگی ام وقتی از خستگی وشکست واندوه رنج می بردم فقط یک رد پا وجودداشت از این رو به خدا گفتم خدایا تو به من قول دادی اگر تو را بخوانم اگر تو را صدا بزنم اگر تو را دنبال نمایم تو همیشه با من خواهی بود وهمیشه با من راه خواهی رفت ولی در بدترین بحران های زندگی ام فقط یک رد پا بر شن ها باقی مانده است آنگاه که به شدت به تو نیاز داشتم تو آن جا با من نبودی ؟خدا پاسخ داد      آن ز مان که تو فقط یک رد پا می دیدی تمام مدت بر دست هایم و در آغوشم تو را حمل می کردم

اگر تنها ترین  تنها شویم باز خدا هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 16:19  توسط ریحانه  | 

دادگاه

تو را به داد گاه خواهند کشید

شاید به حبس ابد محکوم شوی

جز ئیات جانیت معلوم نیست

اما

اثر انگشتت را روی

قلبی شکسته یا فته اند ۰۰۰۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 15:49  توسط ریحانه  |